آخرین شب
پسرکم خاطره آخرین شب را توی برگه نوشته بودم که امروز برات توی وبلاگ می نویسم
امیرمحمد عزیزم حالا که دارم می نویسم ساعت 12:43دقیقه است این آخرین شب ای است که تو دلم هستی قربونت برم داری آخرین تکونات را میخوری امروز وقتی پیش خانم دکتر رفتم گفت باید بستری بشی همین امشب ولی دلم میخواست یک شب دیگه درونم باشی امیر محمد خیلی زود گدشت این 9 ماه حس عجیبی برای فردا دارم
مادر عزیزکم همیشه آغوشم برایت باز است پسرکم هر جا زندگی کم آوردی بیا توی آغوشم امیر محمد بهت قول می دهم مثل این 9 ماه ازت مواظبت میکنم
پسرم یه ترسی تو دلم هست برای زایمان ولی همش می گم به خدا تو کل میکنم
عزیزم دارم واسه فردا آماده میشم امشب با بابا رفتیم شام بیرون و به اجبار بابا کباب پر خوردم تا انرژی برای زایمان ذاشته باشم
خانه را مرتب کردم و حالا می خواهم دوش آب گرم بگیرم همش به فردا فکر میکنم صدای گریه ات چطوری است همش صدای نوزاد در گوشم می پیچد فکر نمی کنم خوابی به چشمم بیاد مامان انگار تو هم بی قراری امشب بیشتر از هرشب داری تکان می خوری
عزیزم عاشقتم


آخرین شب 

